|
فکر وداع باید از روز آشنایی ... مثل همیشه سلام ، همراه با یه کم دل گرفتگی . نمی دونم چرا با
اینکه یه دنیا حرف دارم ، ولی نمی تونم همشون رو به زبون بیارم !
شاید به خاطر اینه که کلا آدم کم حرفی هستم ... شایدم دلم نمیاد خیلی
هاشون رو بگم ؛ نمی دونم بازم ! این چند روزه با اینکه تو فشار پروژه و
کارای دانشگاه بودم ولی بالاخره یه ، شب تا صبح قید خواب رو زدم و این وبلاگ
رو ثبت کردم . راستش اصلا دلم راضی نمی شد که به یه خداحافظی همینجوری همراه با
یه کم احساسات و حس دلتنگ شدن بسنده کنیم و بریم که شاید
همدیگرو دیگه نبینیم ... ( البته قرارمون یادتون نره ها ، ۱۳۹۰ رو می گم
) . این وبلاگ رو زدم فقط برای حفظ یک یادمان برای موندگار
شدن یه دوران واقعا زیبا و خاطره انگیز . حالا نمی دونم چقدر این کارم می
تونه موثر باشه تو اینکه خاطره های روزای دانشگاه و دوستی ها و با هم
بودنامون ، گرد و غبار فراموشی نگیره ... امیدوارم حداقل هربار
که به اینجا سر می زنیم ، یاد کلی خاطره های قشنگ از
دوران دانشگاه و یاد دوستا و همکلاسی ها و استادا و
مسئولین خوب و وظیفه شناسمون ، بیفتیم . حرف زیاده ، ولی
مثل اینکه از نوع گفتنی نیست ... مطئنا دلم براتون تنگ میشه ، همینطور که از همین
الانش تنگ شده ؛ از همین لحظه هم منتظر حرفها و متن های گرم
و دلنشینتون هستیم . به این آدرس میل کنید : yaserkh@gmail.com یا اینکه تو قسمت
نظرات بنویسید . ( اسم یا فامیل هم یادتون نره ) . اگه عکس متناسب هم داشتید ، آدرسشو بدید تا همراه متن تو این وبلاگ بزاریم . و باز هم ... از میان واژه های زلال ، "دوستی"
برگزیده شد ... تا آب شوند برف های سرد تنهایی با صدای تابستانی یک
دوست ... دوستدارتون یاسرخواهانی ( ۸/۱۱/۸۵ - مشهد مقدس
)
|

|
|
|
همه چی مثل یه خواب بود ... - سپیده رسولی
همه چی مثل یه خواب بود . یه خواب قشنگ . یه خواب پر از تجربه های رنگارنگ و بزرگ . نمی تونم بگم این دو سال با تموم خوبی ها و بدی هاش گذشت چون هر چیزی که تو این دو سال اتفاق افتاد خوب بود ، اونقدر خوب که وقتی یادشون می کنم اشک دلتنگی تو چشمام جمع می شه ... این دو سال درست مثل زندگی بود . دلم برای همه روزهای خوبمون تنگ شده روزهایی که مملو بود از آرزوها ی بزرگ ، مملو بود از آرمانهای بلند ، سرشار بود از مهر ، از دوستی ، از خوبی ، از خنده ، از عشق ، از تجربه و سرشار بود از زندگی ... خوبیهای این دو سال رو خوب می نامم و بدی هاش رو تجربه ... گرچه حالا که از این دور ها نگاه بدی ها می کنم چندان به نظرم بد نمی یان بلکه خیلی هم به نظرم زیبا می یان ، چون همینها بودن که یه دنیا تجربه برام ساختن ، دلم برای همین خاطره های به ظاهر بد بیشتر از بقیه خاطره ها تنگ میشه ... امروز رفتم تو عمق خاطره هایی که منو غرق می کنن تو خودشون . غرق می شم تو این خاطره ها و از ذره ذره تو اونا غرق شدن لذت می برم . اونقدر تو دریای بزرگ و آبی این خاطره ها غرقم که چشمام هم نا خواسته خیس می شه و غریق این دریا ... دانشگاه ، دلم برات تنگ می شه ، از این که دیگه نیستی تا پامو تو حیاط کوچیکت بزارم و با یه دنیای بزرگ از آرزو وارد دنیای کوچیک دو طبقه ی فرسوده تو بشم ... از این که دیگه نیستی تا مثل همون روز اول که واردت شدم دلم بگیره که خدایا اینجا کجاست من اومدم ؟ چقدر کوچیکه و چقدر دلگیر ... آره اینا رو هیچ وقت یادم نمی ره ... همه این طوری بودیم ، وارد دنیایی شده بویدم که تو رویایهامون یه شکل دیگه می دیدیمش اما همین دنیا ی کوچیک که موقع اومدن حتی نفسم نمی تونستیم توش بکشیم ، حالا شده جایی که می تونیم توش پرواز کنیم ، اوج بگیریم ، و شده جایی که بدون اون نفس کشیدن برامون مشکله ... دلم برات تنگ می شه ، از این که دیگه نیستی که ما توی کلاسای کوچیکت درس های بزرگ یاد هم بدیم . از این که دیگه نیستی که روی نیمکت های سنگی تو حیاط بشینیم و گل بگیم وبخندیم و حواسمون به پنجره ی آقای عسگری باشه که یه موقع از اونجا نتونه مچ کسی رو بگیره ... دلم برای همون گیر دادنای آقای عسگری هم تنک می شه ... عسگری که واسه دانشگاه ما هم آموزش بود ، هم حراست ، هم مراقب ؛ هم کارمند ، هم... دلم برای کل کل کردنامون ، دلم برای به هم خندیدنامون ، دلم واسه ی با هم خندیدنامون ، برای با هم گریه کردنامون ، دلم برای دعواهامون ، قهر کردنامون ، واسه هم قیافه گرفتنامون ، نقشه کشیدنامون ، درس خوندن و نخوندنامون ، نشریه زدن و نزندنامون ، ربات ساختن و نساختنامون ، حرف زدن و حرف نزدنامون برای تقلب کردن ها مون ، اظهار نظرامون ، تو کتابخونه ی 2 متری درس خوندنامون ، تو همون کتابخونه دو متری شلوغ کردنامون ، اتحادمون ، جدایی ها مون ، آرزوهای بزرگ و کوچیکمون ، آشتی کردنامون ، دور شدن از بهترین دوستامون ، دلم برای همه ی اینا تنگ می شه ،... دانشگاه ، دلم برای دیوار ها و صندلی های خط خطیت تنگ می شه ، دلم برای تک تک استادا ، برا ی عاشورلو که دنیای امید بودیم تو کلاساش ، برای ریاضی ای که هیچی ازش نفهمیدیم و ناپلونی پاسش کردیم ، برای میدانچی که چقدر سر کلاساش زیر زیرکی می خندیدیم بهش ، دلم برای طباخ که هنوزم مطمئن نیستم اسمش رو درست می گم یا نه و کلاسای ادبیاتش که انگار فقط مخصوص پسرا بود تنگ شده ، دلم برای میز جلو نشستنامون ، رقابت های خنده دارمون ، برای موهای آقای قادری ، برای افه های دخترونش ، دلم برای داد زندنای کریمی و قاطی شدن لهجه کردیش با لهجه زبان آمریکاییش ، دلم برای آزمایشگاه مدار و اون استاد بد اخلاقش ، دلم واسه کلاس چهار ، واسه کلاس دو ، نمی دونم ... دلم واسه آژنگ با همه شلختگی هاش ، دلم واسه سیار پور با همه ی سادگیهاش ، دلم واسه سایت کامپیوتر و قاچاقی تو یاهو رفتنامون ، دلم واسه تهذیبی واسه میرزایی ، حتی واسه اشتری ، دلم واسه قنبری با همه نظمش و صاف وایسادناش ، دلم واسه احمدی با همه خل و چل بازیاش و خندیدنای بی موقعش ، دلم برای همه اینا تنگ میشه و هنوز نرفته تنگ شده ... دلم برای تک تک بچه های کلاس ، ازالهام و مریم و ندا و مانیا وحدیث و ساناز و سمیه وفروغ گرفته تا ...و خیلی های دیگه که تا همین اواخرم اسماشونو یاد نگرقتم ...دلم تنگ شده برای وقتی که ناهار دانشگاه بودیم و با هم می شستیم غذای دانشگاه رو تو به اصطلاح سلف 3 متریمون می خوردیم و من حرفای ناجور میزدم و تو هم مجبور می شدی غذاتو نخوری و با کتابات بیوفتی به جون من و بعدش کلی با هم بخندیم ... دلم برای همه اینا تنگ میشه ، دلم واسه تیکه انداختنای وسط درس و استاد خسته نباشید گفتنا و آنتراک خواستنا تنگ شده ، دلم برای با التماس ماژیک گرفتنامون و دلم برای با التماس نمره خواستنامون تنگ شده ، من دلم برای همه اینا تنگ شده ، دلم برای همه چیزایی که گفتم و نگفتم تنگ شده .... دانشگاه دلم برات تنگ می شه ، ولی بهت قول می دم به تک تک خاطره هایی که تووجود تو برام رقم خورد وفادار بمونم ... من به خاطره هات وفادارمی مونم دانشگاه ... خداحافظ رفیق ۸۵/۱۱/۶ - "سپیده دم"
همتونو دوست دارم ... - محمود امینی راد
... انگار همین دیروز بود . مثل برق و باد گذشت . (یییهووووووو!!! ) تا اومدیم به خودمون بیایم و ببینیم کی هستیم و چی هستیم همه چی تموم شد و ما موندیم و دنیایی خاطره که به تعبیر خانم رسولی مثل یه خواب بود . خوابی که دیگه تکرار نمی شه . تکرار نمی شه ... دو سال از آشنایی ما گذشت . این دو سال درست مثل زندگی بود . دلم برای همه روزهای خوبمون تنگ شده . روزهایی که مملو بود از آرزوها ی بزرگ ، مملو بود از آرمانهای بلند ، سرشار بود از مهر ، از دوستی ، از خوبی ، از خنده ، از عشق ، از تجربه و سرشار بود از زندگی ... خوبی های این دو سال رو خوب می نامم و بدی هاش رو تجربه ... گرچه حالا که از این دور ها نگاه بدی ها می کنم چندان به نظرم بد نمی یان ، بلکه خیلی هم به نظرم زیبا می یان ، چون همین ها بودن که یه دنیا تجربه برام ساختن ، دلم برای همین خاطره های به ظاهر بد بیشتر از بقیه خاطره ها تنگ میشه ... دلم برای دانشگاهمون ، کلاسامون ، آقای عسگری همیشه سرکار زحمتکش و صبور و مهربان ، آقای میرزایی ، آقای فراهی ، خانم داوری ، آقای اشتری ، آقای تهذیبی که خیلی کم دیدیمش . دلم برای تک تک استادا ... دلم برای استاد عاشورلو که سراسر شور بود و امید و برادری بزرگ و استادی گرانقدر ، استاد قنبری محترم با همه نظم و قانونمندیشون ، با همه خوش اخلاقی شون و با همه دقت و ادب و علمشون که خیلی تو کارام کمکم کردند و راهنماییم کردن . استاد سیار پور که هیچ وقت فراموششون نمی کنم . همیشه به یادشون هستم و براشون آرزوی سلامتی و پیروزی دارم . خانم ملونی که استاد مهربانی بودند . استاد ملکی ، استاد میدانچی ، استاد قادری که دیگه داشت یواش یواش ازش خوشم میومد ! استاد هنری که خدا کنه این مطلبو بخونه و نمرمو بده !!! خانم طباخ که یه نمره ناقابل ترم یک بهم نداد تا من حسرت شاگرد سومی رو دلم نمونه ! برای استاد آژنگ که مرد بزرگی بود ، برای مهندس احمدی که با اون رفتار عجیبش همیشه می خواست که ما کارای بزرگ بکنیم و همت کنیم برای موفقیت ... و همه اساتیدی که من هر چی دارم از اوناست . ... دانشگاه دلم برات تنگ می شه ، از این که دیگه نیستی که ما توی کلاسای کوچیکت درس های بزرگ یاد هم بدیم . دانشگاه چرا دیگه نیستی ؟؟؟ خدایا قلبم ترکید ... خدایا چه چیزایی که از ذهن ناقصم نمی گذره ! به دو سال قبل که بر می گردم و فکر می کنم که از اون موقع تا حالا چه چیزایی که به دست نیاوردم . چه دوستای خوبی دارم و خواهم داشت ان شاء ا... چه خاطراتی که دارم و در قلبم حفظشون خواهم کرد . چه حالی دارم من خدایا ... ... دوستانی دارم که با همه دنیا عوضشون نمی کنم . قیمتی نمی تونم رو دوستی مون بزارم که این دوستی ها برای من دنیایی ارزش دارن و من اونا رو تو دلم نگه می دارم برای همیشه ... می خوام یه کم از دوستام بگم تا حسودی تون بشه . حالا ... ( تو پرانتز بگم که برای نوشتن اسما قرعه کشی کردم و اصلا پارتی بازی نبوده ... والا ! ) . علی جعفری عزیز که همیشه با خونسردی محضش اعصابم رو خرد می کرد . از معرفت بی نظیرشم هر چی بگم کم گفتم که حرف نداشت . همیشه برادرم بود و یارم . دوستش دارم . یاسر خواهانی که تو این دوره دوساله و چهار ترمه باهاش بودم و نبودم و باز هم بودم و نبودم ! ( این دفعه یاسر تو نبودی ُ رفته بودی مشهد خوب چرا ؟ ) می خوام همین جا بگم آره یاسر جان ، قرارای عباس آبادمون یادمه . همیشه هم یادم می مونه . قهرمون و آشتی شیرینمون . الان که فکر می کنم می بینم که من زیادی تند رفتم . وحیدی که خدا رو شکر از عید هشتاد و پنج تا حالا دیگه باهاش قهر نکردم. این واسه ما یعنی یه رکورد ! وحید همیشه خدا باهام بوده و هست . همیشه آویزون منه ... ای روزگار ! محمد رضا مرادی که خدایی از هر انگشتش یه هنر می باره . از آشپزیش که اگه نبود ما حتما از گشنگی می مردیم و از اون دستای هنرمند و جادوییش که با فتوشاپ غوغا می کنه . خیلی باهاش حال می کردم . عصبی نمی شد نمی شد ولی وقتی هم که قاطی می کرد جلوی حرکات سریعش رو نمی شد گرفت ! میثم ریخته گر سردبیر همیشگی بیت فورس که برادرانه همیشه باهام بود و تو همه چی یارم بود و دوست همیشگی من . همیشه با رفتارش حال کردم . البته یه وقتایی هم یه قاطی ای برام می کرد که بعدا می فهمیدم برای خودم می گفته تا چیز دیگه . یه چیزی ام همین جا بگم که زندگی کردن و کار کردن و با من کنار اومدن و منو تحمل کردن از گذشتن از هفت خان رستم هم سخت تره . ولی میثم و علی و محمد و خیلی های دیگه صبورانه منو و غرغرای همیشگیم رو تحمل کردن که من همیشه برادرانه دوستشون دارم و به یادشون هستم . سام نوروزی ( سام اهورایی! ) که متاسفانه خیلی دیر باهاش آشنا شدم و از وقتی هم که باهاش آشنا شدم و شده برادرم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم . نمی دونم یه جورایی رو دیدم تاثیر گذاشته . آقای مهندس عزیز ، اهواز نرو . همین جا بمون . جان من ! ابوالفضل جعفری که خیلی دوستش دارم . من و اون باهم یه نقطه مشترک و عالی داریم و اون همشهری جوانه !!! کم باهاش در ارتباط بودم ، ولی همین هم غنیمته برای منی که دنبال یه دوست واقعی ام . یه رفیق ... یوسف رضایی بان بیدی ! که با این که سن و سالی نداشت !!! ولی خیلی ذهن بزرگ و پویایی داشت . همیشه حرف های بزرگ و قصار می زد و می شه گفت خیلی چیزا ازش یاد گرفتم . مهدی خانی که خیلی دوستش دارم . خاطرات زیادی باهاش دارم که هیچ وقت فراموششون نخواهم کرد . محمد رضایی سرشت ( اصفهانی همیشگی ! ) که خدایی با همه اصفهانی ها فرق داشت ! با معرفت و فهمیده و باحال تر از اون چیزی که تو شنیده ها دیدیم و شنیدیم . خیلی محترم و پیگیر در هر کاری . یاد دارم تو را محمد برای همیشه . احسان حرمتی که خیلی مخلصش هستم اساسی . وقتی که برای درس و دانشگاهش اوایل ترم دوم مشکل پیش اومد خیلی قصه خوردم و ناراحت شدم . اصلا نمی تونستم نبودش رو قبول کنم . من بی احسان . احسان بی من! خدا نکنه . فقط یه چیزی رو می خواستم همین جا اعتراف بکنم که احسان جان ، رفاقت من بیشتر با تو به خاطر نوت بوکت بود تا خودت . آخی ... داشتم خفه می شدم . راحت شدم . امین ضرابی محترم که از همین جا براش آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم که مهندسی که سهله تا جایی که آرزوشه بره و برسه ان شاا... ، حسین احمدی که این آخریا خیلی کم دیدمش ولی امیدوارم که همیشه خوش باشه و سلامت . آرش دلفانی که هم با خودش بد کرد هم با من . به یاد تو هم هستم آرش ... ایوب عمری عزیز که همیشه به یادش هستم . عباس آقای محترم که مرد خوبی بود البته گاهی کمی تا قسمتی زیادی ابری و عصبی می شد .ولی قلبا"مهربان بود ، آقای نادربیگی زحمتکش که مرد خوبی بود ... ... خانومای محترم ببخشید تبعیض قائل شدم تو نوشتنم اینجا . هر چی نباشه آقایون همه جا حرف اول رو می زنن . اینجا هم یه جاییه مثل جاهای دیگه . والا... برای همه دوستای خوب خودم که تو این دوره دو ساله ما رو تحمل کردن و با من بودند آرزوی سلامتی و موفقیت و بهروزی روزافزون رو از خدا می خوام . خانم کلاهچی عزیز که دوستی بود برای همیشه من . با معرفت و محترم و شاد و البته خود دار و بزرگ منش . خیلی عزیز بود و مهربون و همیشه خدا به یادش خواهم بود . خدایی اگه اون نبود من همین یه ذره درسم نمی خوندم . خیلی سر به سرش گذاشتم تو این دوره که همیشه هم خیلی بد حالمو می گرفت که تا چند روز حالم گرفته بود و همیشه من روم کم می شد . خیلی مخلصیم خانم محترم ! خانم رسولی عزیز که همیشه خدا شرمندشم و به این امیدم که نامردی های! من رو بهم بخشیده باشه و گذاشته باشه رو حساب رسم روزگار ! ای روزگار . چیزای زیادی ازش به عنوان یه دوست یاد گرفتم که مهم ترینش و با ارزش ترینش صبر بود . برای خیلی از کارایی که می کرد خوب فکر می کرد و خیلی هم صبور بود . صبری که مطمئنم نتیجش رو هم خودش دید و هم من . با شما کاری ندارم . من شما رو دوست می دونم . یه دوست خوب . از اینکه بزرگی کردن و تو شماره چهار مجله کمکون کردن هم همین جا تشکر می کنم دوباره و سه باره ... به امید اینکه قالب بهار با نوشته هاش رنگ و بوی تازه ای داشته باشه همیشه خدا . خانم یوسفی عزیز که دوران کوتاهی رو با ما بود و من همیشه به یادش هستم . از دوستای خوبی بود که در دانشگاه داشتم که امیدوارم هم در کارشون و هم در زندگی موفق باشن . صبور بود و صمیمی و منطقی و فهمیده و همه و همه و همه ... خانم سپاسی که مثل یه خواهر بزرگ و عزیز بود برام و من همیشه به یادشون هستم . تو خیلی چیزا راهنماییم کردند که امیدوارم در زندگیشون به همه چی برسن . و همچنین دوست خوب و مهربونشون خانم ساغرچی مهربان که همیشه به دوستیشون غبطه خوردم و تو دلم گفتم کاش ... ای کاش منم یه دوست خوب اینجوری داشتم . مثل دو تا خواهر بودن که من فقط تو قصه ها دیده بودم و شنیده بودم . این دو دوست خوب به من یاد دادن که میشه خوب بود همیشه و در هر حالی ... بازم مخلصیم . خانم مهندس شیرانی که امیدوارم ایشون هم در همه مراحل کار و زندگیشون موفق باشند و مثل همیشه شاگرد اول کلاس باشن . شاگرد اول کلاس زندگی . دیر شناختمشون ولی باز غنیمت بود . خیلی محترم و مودب و مهربان و البته کمی هم شاید زود رنج . کسی باهاش مشکلی نداشت چون خودش خوب بود . یا حق ... خانم حاج عباسی که دوست خوبی بود در این دوران و البته مهربان و صمیمی . خیلی سر به سرش گذاشتم که همین جا می خوام که منو ببخشه . بابا دنیا که ارزش نداره ! والا ... خانم عبد المالکی ، خانم کریمی و خانم بارانی که دوستان خوبی بودند در این دورانی که گذشت . امیدوارم که موفق باشند در زندگی ای که همه اش امید است و خدا است و باز هم امید ... خانم طاووسی که خوب بودند و مهربان . خوب بودند چون همه همدانی ها خوبند ! خانم کهوند ، خانم نوبخت ، خانم وقار ، خانم عبدالهی ، خانم عادلی ، خانم اخوان ، خانم فامیل زارع ( سه یار همیشگی ! ) ، خانم مینایی ، خانم قربانی و ... خیلی های دیگه که جسارتا اسمشون یادم نیست . منو می بخشن ان شاا... . به یاد همتون هستم و براتون همیشه آرزوی سلامتی و شادی دارم از خدا . از خدایی که همیشه سعی کردم بهترین چیزا و بزرگترین چیزا رو ازش بخوام . همیشه به یادتون هستم . یه یاد کلاس های درس پر خاطره . به یاد شلوغ کاری های پشت سر هم . به یاد خنده های یواشکی . دلم برای کل کل کردنامون ، دلم برای به هم خندیدنامون ، دلم واسه ی با هم خندیدنامون ، برای با هم گریه کردنامون ، دلم برای دعواهامون ، قهر کردنامون ، واسه هم قیافه گرفتنامون ، نقشه کشیدنامون ، درس خوندن و نخوندنامون ، نشریه زدن و نزندنامون ، ربات ساختن و نساختنامون ، حرف زدن و حرف نزدنامون برای تقلب کردن ها مون ، اظهار نظرامون ، تو کتابخونه ی دو متری درس خوندنامون ، تو همون کتابخونه دو متری شلوغ کردنامون ، اتحادمون ، جدایی ها مون ، آرزوهای بزرگ و کوچیکمون ، آشتی کردنامون ، دور شدن از بهترین دوستامون ، دلم برای همه ی اینا تنگ می شه ... دلم برای دانشگاهی کوچیک با بچه هایی با آرمان های بزرگ و یارانی صمیمی تنگ می شه . دلم برای " بیت فورس " برای مجله ای که عشقم بود و مثل یه موجود زنده بود برام و من باهاش حرف می زدم و برای بزرگ کردنش بدبختی ها کشیدم ، براش بی خوابی ها کشیدم ، براش حرص ها خوردم و از آب و گل در آوردمش و اونم منو ول کرد و رفت و من موندم و یه دنیا خاطره که باهم داشتیم . یه دنیا خاطره که بیت فورس برامون ساخت . یادم نمی ره روزایی رو که صبح تا شب مثل چند تا برادر باهم کار می کردیم و پیش می رفتیم و من هی غر می دم و ادای مدیرارو در می آوردم و شما ها هم اصلا تحویلم نمی گرفتین ! من قاطی می کردم و هیچ کی تحویلم نمی گرفت . دلم برای همه اینا تنگ می شه . دلم برای بی خوابی کشیدن ها ، بد آوردن ها ، کل کل کردنا ، سر به سر گذاشتنا ، غذا پختنا ، سیب زمینی پوست کندنا ، ریختن ریکا تو برنج به جای روغن مایع !! ( بدبختی ها کشیدیم ما ! ) ، دست پخت عالی مرادی ، سفره هایی که پهن می کردیم ، گردش هایی که می رفتیم ، عکسای یادگاری ای که می گرفتیم ، کوه رفتن ها ، غرغر کردنا ، قاطی کردنا ، قهر ها ، آشتی ها ، ماه رمضونایی که باهم بودیم ، تقلب کردنا ( تقلبی که این دفعه کار دستم داد ، نامردی روزگار !!! ) ، دعوا کردنا ، شیرینی دادنا ، شیرینی گرفتنا ، زیرآب زدنا ، شوخی ها ، خنده ها ، گریه ها ، مجله زدنا ، جشن گرفتنا ، آهنگ یار دبستانی من ، آهنگ به یاد ماندنی و خاطره انگیز " خداحافظ ، همین حالا " که همیشه به یاد شما ها گوشش می دم و بغض گلوم رو فشار می ده . دلم برای همه اینایی که گفتم و نگفتم تنگ می شه . همتونو دوست دارم رفقا ... پایدار باشید ... فراموشتان نمی کنم ، شما را به خدا قسم فراموشم نکنید ... ...من ، از ميان واژه هاي زلال ، دوستي رابرگزيده ام ، آنجا كه برف هاي تنهايي ، آب مي شوند ، در صداي تابستاني يك دوست ... ( آفرین یاسر شعر به موقعی بود ... )
مخلص همتون " محمود مشرقی " 7/11/85 پاورقی : 1- بالاخره یه روزی رئیس جمهور ایران می شم . حالا می بینیم . اون وقت دیگه گوجه فرنگی نمی شه پول خون آدمیزاد . تخم مرغ نمی شه دونه ای نود تومن . یک مملکتی بسازم ! 2- یه جاهایی از یادداشتم که بیشتر شبیه یه نامه بلند بالا شد از وبلاگ خانم رسولی استفاده کردم . والا ... قانون کپی رایت که نداریم اینجا ! منم نامرد و فرصت طلب ! 3- تا جایی که تونستیم شریعتی رو معرفی کردیم بهتون . خودتونم دنبالش برین . شریعتی مرد حق بود ، مرد خدا بود ، قلم شریعتی قلم خدا بود ... شریعتی ، شریعتی بود ... 4- قرار سال 1390 یادتون نره . منتظرمااا! 5- بیت فورس !!! ۶- شاید یه روزی یه مجله بزرگ زدم و همه باز دور هم جمع شدیم . می زنم حتما . شماها هم باید بیاین و باشین . باااااااااشه !؟ ۷ - دلم می خواست برای همتون یه یادداشت بنویسم . ولی امان از ذیق وقت و امان تر از ! قلم ناتوان من در وصف شما عزیزان ... ۸- مثل همیشه خدا « یا حق » ۸۵/۱۱/۷ - "پسر مشرقی"
Yadman - الهام یوسفی

salam aval bekhatere chati bodane neveshtam azetoon mazerat mkham .o bad mikham az ie chizaie benevisam ke hich vaght az iadam nemire chon tosh hak shode , bahmane 83 man daneshgah ghabool shodam kardanie computer, hamechi taze bood mohit, adama vali ie chizaie bood ke nazare adamo nakhoda gah be khodesh jalb mikard .... o o1-pesari ke hamishe radife jelo mineshast va hamishe baraie soala dastesh bala bood (aghaie hajilo).o o2-pesare fogholade moratabi ke kheili saket bood va zerang.(aghaie khahani)o o3- pesare hazer javabi ke bishtare oghat mikhast baghiaro zaie kone (aghaie amini).o o4-dokhtare mehrabooni ke hazer bood saresho bede vali zire bare harfe zoor nare.o (khanome rasooli) o5-dokhtari ke har bar ostad soal mikard dastesh bala bood va baghie behesh migoftan doctor(khodam).o bad az chand vaght hame ba ham tashkile ie goroh dadim ke hadafemon bishtar az dars khondan shod baham majale montasher kardim ke be ghole ostad ashoorloo ali bood va bi nazir , ba ham dava mikardim vali akharesh bazam kenare ham boodim .o bad az 2 term man daneshgahe dige ghabool shodam va raftam yazd fekr mikardam mitoonam onja ham ie hamchin jami ro dashte basham ama eshtebah kardam.o vali nemidoonam chera ghdre on roozaro nadonestam hame on rooza enghadr zood gozasht.o badan az sepide shenidam aghaie khahani ham enteghali gerefte va rafte mashad , faghat o3 nafar be ahdeshon vafa kardan va az pishe ham naraftam . kheili ghashng bood roozaie ke ba ham dars mikhondim , chera dige on rooza tekrar nemishe , shaiad chon dige tekrar nemishe to khatere hamamonn monde vali kash .................o hich vaght tekrar nemishe mage mishe dostdashtani tar az vahid hajiloo ia moratab tar az yaser khahani ia mehraboon tar az sepide rasooli peida kard.o hame on roozaie khob gozasht va alan faghat ie khatere kheili khobe to zehne heme ma on vaghta aslan be akharesh fekr nemikardim vali alan ghadre avalesho mikonim va ghadre roozaie khobo midonim .o hich jaie donia nemishe mesle ona peida kard,pas hamishe az tahe delam barashon arezoie movafaghiat mikonam va omid varam hame zendegishon por az khatere haie khob bashe .o dostaie khobe man :o zendegi honare naghashi kardane vali pak kon nadare , jori zendegi konid ke hich vaght afsoose naboodane pak kono nakonin .o hamatoono ba hame vojodam dots daram va khosh bakhtie hamatono mikham.o
1385/11/12
یاد گذشته - سام نوروزی
دیشب بود ؟! نه دیشب هم نبود ! بهتر است بگویم امروز بعد از نیایش صبح خوابم نمی برد. راستی نماز روزه تان هم قبول . همش در رختخواب غلت می زدم به چپ و به راست و تا چشمانم را می بستم یاد و خاطره تک تک بچه های دوره کاردانی زنده می شد و از جلوی چشمانم رد می شدند. بچه های بزرگوار دانشگاه کوچکمان... از رختخواب بلند شدم و سیستم را روشن کردم و سی دی جشن پایانی را نگاه کردم. بی اختیار اشک درون چشمانم حدقه زد. چهره تک تک بچه ها ...خنده های بامزه استاد قنبری و معصومیت چهره استاد عاشورلو... آنهایی که داشتند با هم پچ پچ می کردند.قیافه محمود امینی که به دیوار تکیه زده بود , سوتی های یوسف رضایی در حین اجرا ,حرفهای خانم رسولی که معلوم بود واژه واژه اش را با وسواسی خاص انتخاب کرده بود و سکانس پایانی که از قضا بر حسب اتفاق با در آغوش گرفتن , دو دوست همیشگی (خانم ها سپاسی و ساغرچی) در آمیخته شده بود دیگر امانم نداد و بغضم را شکست. من دلم برای شماها اینقدر تنگ شده یا آدم احساساتی بوده ام و خود نمی دانستم ؟ آه یعنی واقعا همه چی تمام شد ؟ آن مسابقه بی مزه ای که یوسف رضایی گرفت و رُل معتاد هم که به خودم رسید و ظاهرا بیشتر از همه بقیه را خنداندم و در آخر که گفتم :اگر پدرم بفهمد دیگر به خانه راهم نمی دهد.... و صد افسوس و هزار افسوس که پدرخوبم هم دیگر نیست. حرفهای استاد عاشورلو و خانم ملونی که می گفتند قدر این ایام را بدانید , کلمه کلمه اش در ذهنم تداعی می شد. واقعا دانشگاه کوچک خودمان چیز دیگری بود.انگار مشتی بهشتی بودید دوستان ! اینک منم اینجایم تنها... به دور از شما. در هر کجا...شما بگیرید نا کجا آباد ؟!! شما بگیرید جایی که حتی اسمش را نمی دانید و نشنیده اید ولی دلم با شماست. پیش تک تک تان. از هر کدامتان خاطره ای دارم , .هر کدامتان را به گونه ای اذیت کردم. دلم پیش شما دوستانی است که فقط خاطره های خوبتان در موزه قلبم و سراچه ذهنم می درخشد. آن روزگاران سپری شده است , روزگارانی که در آن دل به دریاها زدیم, جوانی کردیم و معنی باهم بودن و اعتماد ,به حساب آمدن , رشد کردن و بالیدن را فهمیدیم. بچه ها می ترسم...دیگر از این سرنوشت که انگار همیشه جدایی رقم می زند می ترسم ! به هر جا که هستید و هستم دلم پیش شماست. دلم برای همه شما, آشناهای غریب تنگ شده است. یادم کنید. ((گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم))
|